تبليغاتX
و چه میدانست او


و چه میدانست او

شوق پرواز از من بود

پيمان شكن

 

پيمان شكن، دنيا پيمان ندارد

پيمان شكن ، عاشقي معوا ندارند

پيمان شكن عشق ما معنا ندارد

پيمان شكن ، زندگي  پيمان ندارد

پيمان شكن ، مي هم پيمان ندارد

آه از اين رسم زمانه

زير اين رسم بد شكستيم

تنها باش و تنها باش عاشق

چه خوشه آزادي از دنيا

اشك تو هم بيمان شكستي؟

تا آخر نبودي و شكستي

خسته ام

خسته از نگفته هايم

پيمان شكن تو را شكستند

پيمان شكن مرا شكستند

پيمان شكن...

 

بهزاد

 

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: یکشنبه 1391/02/10 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


دل آدمابه اندازه ی حرفشون بزرگ نیست،امااگه حرفشون ازدل باشه،

می تونه بزرگ ترین آدماروبسازه...

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/12/08 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


سر رای برگشتنت آینه می‌کارم                                             
گلدونای دلتنگو رو پلّه میزارم
لحظه‌های بی‌ قصه رو طاقت ندارم
چشم من به راه عشقه، رفتنت گناه عشقه
اون روی سیاه عشقه
ای ماه من، ماه من تو چاه عشقه
یادمه اون شب که رفتی‌ چشمو بستم، شیشه عمر جوونیمو شکستم
تا به تو پیغام دلجوئی فرستم
اسمتو با شیشه کندم روی دستم
درد اومد (ای درد ‌ای یاد یار)، داد اومد (ای درد ‌ای یاد یار)
درد اومد داد اومد
دلبر شیاد اومد
اما من دلبر نداشتم، غیر تو دلبر نداشتم
حال اول درد عشقه ‌ای ماه من
کاری با آخر نداشتم

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: شنبه 1390/09/12 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


زندگی آخرین ایستگاه تنهایی انسان

از زندگی چه داریم بجز

سختی زنده ماندن

عشق که همیشه تیرش به خطا رفت

و مرگ

با سختی دوستی نبود

با عشق معشوقی که بماند

و مرگ

آخر جاده هیچ کس نبود

همه ی زندگی به تنهایی سر شد

خواستیم ...

عاشق باشیم و به معشوق برسیم

و چه معشوقی؟

او چه راحت

به خواب دگری از ما گذشت

چه کسی میداند؟

که خود از که گذشتیم

خواستیم ...

خواستیم و نشد

شکایت از روزگار چه بسیار است

به کجا برویم؟

عمر کوتاه تر از آن است که به شکایت بگذرد

تنها باش

تنها باش

بهزاد

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: چهارشنبه 1390/09/09 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


چرا باران؟

مگر بر آسمان چه می بینی؟

که با شدت به قلب خاک میکوبی

من از پایین کبودیها بر دل ابرها می بینم

تو از بالا چه بر قلب سیاه ما می بینی؟

چه می بینی؟

چه می بینی؟

خدا رفته از این قلب سیاه ما

چه می گریی؟

بر آن قلبی که می میرد

چه آسان بی صدا بی اشک می گرید

چه آسان ما شکستیم و نمی میریم

چه آسان ما شکستیم و ...

ببار

ببار باران

بشوی اشکهای خشک از روی ما

بپوشان غم از درون ما

تو هستی آخرین پناه ما

ببار بر سوگ اشکهای بی نشان ما زمینی ها

 

بهزاد

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: پنجشنبه 1390/09/03 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


سکوتت را نمی خواهم صدایم کن .

صدایت مثل رویا مثل ابریشم ،
صدایت معنای محبت مثل گل زیباست ،
صدایت غرق خوبی هاست .

در این تنهایی غمگین صدایم کن .
برای شعرهای آشنای من صدای تو هزاران سطر جا دارد .
سکوتت را نمی خواهم صدایم کن .

صدایت اشکهایم را صدا می کرد ،

تمام اشکهای من صدایت را دعا می کرد.
نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: پنجشنبه 1390/08/26 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


خدایا بازم شکرت

بخاطر همه چیزایی ک دادی..

بخاطر همه چیزایی ک ندادی

بخاطر تموم بغض ها

بخاطر همه دلتنگی ها

بخاطر همه چی  شکرت..

با من بمان ....خدا....با من که تنها تو نگهدار منی .خدای من به تو و

 محبت تو و به مهرت و هدایتت نیازی مبرم و عمیق دارم

صبر ....صبر....صبر را به من هدیه کن.

خدایا....بگذار دست یابم به هر لحظه که دلم با یاد نامت ارام گیرد.....

و تو را قسم

قسم به خداییت

به رحمانیتت

مگذار لحظه ای برای انی از یاد تو غافل شوم

خدایا مراقبم باش.مراقب این روح بی قرار و تنهام باش

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: سه شنبه 1390/08/24 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 دلم میسوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی

میکنن به خیال داشتن عمر نوح


خدایا می خواهم آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم

و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/08/23 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


من سفر کردم

از خودم تا خدا

از دیگران تا خودم ، تا خدا

چشمانم حقایق زیادی رو دید

دستانم وقایع زیادی رو لمس کرد

روحم با دردهایی پخته شد و آروم گرفت

قلبم شور و غمها رو حس کرد و دلش گرفت

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: شنبه 1390/08/21 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


خدایا...

اگر آسمان هزار پاره شود

یا اگر خالی از ماه و ستاره شود

مهم نیست...

همین که تو در هوا جریان داری

و در شبنم ها می درخشی

و با عطر گلها منتشر می شوی کافیست...

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: چهارشنبه 1390/08/18 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


معلم ما دنیا بود و چه بیرحم زندگی را آموخت

ما چه گناهی داشتیم؟

که به اجبار زندگی از ما بود

و چه میدانست او

چه خوش است فقط یکبار

فقط یکبار ...

رسم او را بشکنیم

زندگی را به دنیا وا بگذاریم

تنها برای درس آخر

شوق پرواز از من بود

صدای کوه از من بود

و  چه میدانست او ؟

عشق شبها با من بود

و چه میدانست او

بی عشق هیچ نبود

بهزاد

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: سه شنبه 1390/08/17 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


دنیا کوچک تر از آن است،

که گم شده ای را در آن یافته باشی.

هیچ کس اینجا گم نمی شود!

 آدمها به همان خونسردی که آمده اند ،

چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.

یکی در مه،

 یکی در غبار،

یکی در باران،

 یکی در باد،

 و بی رحم ترینشان در برف.

 آنچه بر جای می ماند،

 ردپایی است،

و خاطره ای که هر از گاهی،

 پس می زند مثل نسیم

پرده های اتاقت را . . .

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: یکشنبه 1390/08/15 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


 شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.

فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت

و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت : دیگر تمام شد.

دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است

و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: شنبه 1390/08/14 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


آدمها

همه غریبه در دنیا

ما ...

چه زود با غربت دوست شدیم

چه زود با هم دوست شدیم

چه زود از هم جدا شدیم

چه زود عاشق شدیم

چه زود روی عشق پا گذاشتیم

ما ...

غافل شدیم

از غربت خانه ی ما

از دوستیهای بزرگ

از شکستن

از گلهای تنها در دشت

از عمر کم این دیار

رسم دنیا این است

نه ...

رسم آدم این است

زندگی خواب بود

جامی تلخ که همه را وقت بیداری نوشیدم

زنده بودم اما ...

خواب من تعبیری نداشت

 

بهزاد

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: پنجشنبه 1390/07/28 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


امشب

من تنهایم

در میان شب تاریک و بلند

من چه حسی دارم

گویی شب از من تنها به برون می تابد

من تاریکم

دیدن آن همه احساس در آن رود بزرگ

من عاشق دریا بودم

من می رفتم

به امید رهایی از رود

که به دریا برسم

راه دریا گم بود

آه ...

رود من در پی دریا نبود

راه تاریکی شب

راه مرداب سیاه

راه صیاد کبوترها بود

من دلگیرم

از عشق

عشق ...

بی آنکه بپرسد از من

آمد و رفت بی آنکه بپرسد از من

من دلگیرم

از خودم دلگیرم

که چرا؟

به راه قفس مرداب میرفتم

من نمی دانستم

چه کسی می داند؟

من چرا تاریکم

من چرا دلگیرم

 

بهزاد

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: چهارشنبه 1390/07/20 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

میدانم

میدانم

دریاها میمیرند

شاید باور نکنند

آن روزی که امواج خروشانشان بر شنهای ساحل میخزد

روزی میرسد

که در قلب خود شنهای خشک ساحل را لمس کنند

رسم دنیا این است

میدانم ....

 

 

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/06/14 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


می روم تنهایی

بی تو باشم دنیا

بی تو باشم تا بروی از یادم

با تو من سنگ بودم

با تو جون سنگ بر بال کبوتر بودم

آه، بر بال کبوتر بودم

من خسته شدم

از رفتن ماهی در حوض

از بلبل تنهای قفس

از روزها خستگی از بیراهی

از خودم خسته شدم

پس چرا من نروم؟

وقتی از راه تو من میرفتم

بی وفایی دیدم

هجرت عشق به کوهها دیدم

گریه های دل تنها دیدم

کوچه هایی تاریک

پس چرا من نروم؟

راستی ...

راستی من به کجا میرفتم؟

کوره راهی تاریک

در دل بی هدفی

و به تاریکی شب بی رحمی

پس چرا من نروم؟

من می روم

می روم تنهایی

پس چرا اشک از دیده ی من جاریست؟

من که از یاد تو رفتم دنیا

پس چرا غمگینم؟

آه من غمگینم

من از اندوه دل ماهی ها

من از اندوه دل بلبلها

من بر آنکس که رود در دل آن تاریکی

من بر آن بال کبوتر که شکست غمگینم

آه من غمگینم

تا ابد غمگینم

بهزاد

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: شنبه 1390/06/05 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


سوالی هست با من که چرا

گریه از رفتن او

خنده از آمدنش

همه ی شادیها

همه ی غمهامان. . .

تو چرا میخندی؟

تو چرا میگریی؟

ما چرا میخندیم به وصال دل خود با معشوق؟

شاید از خوشحالیست

شاید از خودخواهیست

ما چرا میگرییم بر زمانی که معشوق رود خانه دوست؟

شاید از غم باشد

شاید از تنهاییست

شاید از خود خواهیست ...

که بماند با من

که شود معشوقم

که چرا رفت و دلم تنها ماند

دلم تنها ماند

دل من تنها ماند؟

من ...؟

من چرا میخندم؟

من چرا میگریم؟

منی که ...

میان همه ی آدمها

همه ی دلداران

دل من را دیدم

من چقدر خودخواهم

که تو را بهر خودم میخواهم

و از اول دل خود

به وصال دل تو خوش کردم

شاید از تنهایی ترسیدم

شاید از ترس خودم ترسیدم

شاید از خودخواهیست

بهزاد

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: سه شنبه 1390/06/01 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


نسیمی از عمر که سهم من بوددر کشت زاری دور جا مانده است
اتهام من آن بود ...خواب را در عشق روان کردم
اکنون در این سالهای فرتوت به دنبال همان تکه نسیم
دور میشوم
مسافر میشوم
تا در کشتزارهای کودکی ام
آن را محبوس و ترسیده در نفس تو پیدا کنم
نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/05/17 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


آه ای باغ گل سرخ تو فقط خار شدی برای من؟
                                                           
                                                          آه پای من... آه پای من...

بسوزی چشمه وچنارتو فقط سیل شدی به قلب من؟

                                                          آه قلب من....آه قلب من...

بمیری ای نگاه من توفقط اشک شدی به چشم من؟

                                                          آه چشم من...آه چشم من...

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: سه شنبه 1390/05/11 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


در زندگی زخم هایی هست

 که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد

 این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد.

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: پنجشنبه 1390/05/06 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


برای بودن می آییم و برای تنها یک چیز میرویم

باز همم برای بودن می رویم

شاید گاهی برای بودن باید  رفت.

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: سه شنبه 1390/05/04 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

...

شب به غم فکر کردم

چیزی نفهمیدم

ولی فهمیدم که آدمها مثل منظره کوهها....

زیبا!

اما از دور

وقتی نزدیکشون میشی

دیگه اون نیست

چرا؟ تو میدانی؟

از تظاهر

از دو رنگی

آه...

چه خوب گفته بود دل سوخته

چشمها را باید شست

شاید چشمها را باید بست

چشمها را باید بست

فریاد را زد

تو را دوست دارم

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: جمعه 1390/04/31 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خسته ام...

 خسته ام... خسته...

از همه... از دنیا....

اینجا دیگر مردم زیر درخت سنجد عاشق نمی شوند

اینجا عاشقان کسانی هستند 

که فریادشان را از پنجره های یک ساختمان

سیمانی رو به خیابان سر می دهند

اینجا عاشقان کسانی هستند که ریه هاشان

از نیکوتین و الکل انباشته شده

اینجا خورشید پشت ساختمان یک بانک قدیمی

غروب می کند....!

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: سه شنبه 1390/04/21 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق...

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن زیر آن نیست،

عشق آن است که معشوقت برای تو چتری شود

که تو از باران هیچ نفهمی.

عشق سوء تفاهمی است بین دو نفر که با

یک ببخشید تمام می شود.

عشق آن نیست که از کوچه ی جانان گذری

عشق آن است که برای معشوق از جان گذری.

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/04/13 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

شايد...

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!

شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!

مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟
 شايدم هيچ وقت نبيني .
نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/04/13 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خاطرات...

 

بوی بادبادک را از من نگیر

سالهای کودکیم را از من نگیر

بگذار با باد هم بازی‌ شوم

گوشه‌ای بمان تا تو را

از میان خاطراتم پیدا کنم


همان جا بمان

تا جناغی را که شکستیم

به یک "یادم تو را فراموش"

 باز هم به تو ببازم

لحظه لحظه انهدام بی‌ کسی‌‌ام را دلیل باش

بگذار خوش باشم

به دلخوشی‌های زودگذر

گاهی به لبخندی بمیرم

گاهی به نگاهی عاشق باشم

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/04/13 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

گل واژه

دو چیز را همیشه فراموش کن:

خوبی که به کسی می کنی

بدی که کسی به تو می کند


همیشه به یاد داشته باش:

اگر در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار

اگر در سفره ای نشستی شکمت را نگه دار

اگر در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار

اگر در نماز ایستادی دلت را نگه دار


دنیا دو روز است:

یک روز با تو و یک روز علیه تو

روزی که با توست مغرور مشو

و روزی که علیه توست مایوس نشو

چرا که هر دو پایان پذیرند


آموختن را بکار ببند:

به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد

به دستانت بیاموز که هر گلی ارزش چیدن ندارد

به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد


سه چیز را از هم جدا کن:

عشق، هوس و تقدیر

چون اولی مقدس است و دومی شیطانی

اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را برطرف میکنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود چرا که در ترسیم تقدیرت نیز نقش خواهد داشت.

چشم و زبان، دو سلاح بزرگ در نزد تو هستند
چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟

بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی
هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکی اش جبران شود.


هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان
چون همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق.


همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و فقط به او توکل کن
آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی، کارها به خوبی پیش می روند.


از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.

از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.


هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن وجود ندارد
و تمام غیر ممکن ها فقط برای کسانیست که
از ایمــان دل بریده اند و امیــد را به دل راه نمی دهند.

برام دعا کنید قبول شم
جی؟بعدا میگم
ممنون

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/04/06 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

معنی فقر .. .

میخواهم  بگویم ......
فقر  همه جا سر میکشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......
فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......
فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......
فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......
فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....
فقر ،  همه جا سر میکشد ........
                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..
                  فقر ، روز را 
" بی اندیشه"   سر کردن است ..

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: جمعه 1390/04/03 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

............

هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک
غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

نویسنده: فریدون ׀ تاریخ: دوشنبه 1390/03/30 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to shabemasty.Blogfa.com / Theme by:
bahar 20